تبلیغات
دل نوشته های من به هونیا...... - آنکس که برایم نگران بود مادر بود...

آنکس که برایم نگران بود مادر بود...

شنبه 8 اسفند 1394 11:27 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، فرزند صالح... ،
آسوده باش ای پرستوی مهاجر
آرام بخواب
آرام که باشی
آسمان به احترام سکوتت٬قطره قطره مرواریدهایش را تقدیم زمین می کند
زمین امروز از نبود شمیم نفس هایت سرگیجه گرفت
زمان امروزاز نیستی حضورت از نفس افتاد
این روزها گذر زمان کمتر ازقبل حس می شود
انگار عقربه های ساعت تنبل شده اند
خانه امروز از آمدنت که ناامید شد٬سیاهپوش گشت
زمین٬ زمان٬ آسمان همه تحمل کردندو می کنند آیا فرزندانت هم می توانند؟ الله اعلم!
خداصبر آفرید و به انسان آموخت... صبر بر مصیبت!
گفتنش برای من آسان و عمل کردنش برای داغدیده  چه دشوار!!
چه کنم٬ چه بگویم؟
نمی دانم
اما کارمن این روزها جز دعا برایت چه می تواند باشد ای دوست؟!
خداکند که بتوانی... خدا کند که صبر بر تو نازل شود...
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/383/1146123/01.jpg
 
هونیا جان! خبرش را که شنیدم بند بند وجودم از هم گسیخت! آن شب تا صبح خاطراتش در ذهنم رژه می رفت! شوخی های مادرانه اش٬ حرف های بی ریایش٬ چقدر سر بیماریش رنج کشید......عجیب دلتنگ شدم٬ دلتنگ شوخی هایش که باعث خنده های زیرزیرکیمان بود!
وقتی 6 اسفند سر مزارش رفتم عجیب دلم هوای آهنگ صدایش راکرد اما جلوی دخترانش به رویم نیاوردم!وقتی دوست نازنینم با چشم هایی که درونش اشک حلقه زده بودو بغضی که فرو خورده بود گفت: دقیقا چه زمانی دوباره می توانم مادرم را ببینم؟ عجیب حالم دگرگون شد!
دیدار به قیامت خاله زهره٬٬٬ دلم برایت تنگ شده ٬ تو عجیب فرشته خو بودی ! کودک درونت زنده بود! آسمانی بودی و به وطن اصلیت پر گشودی! مرگ حقت بود چرا که زمین بال و پرت را چیده بود... سفرت بخیر...
پرواز که میکنی به یاد ما هم باش.
شادی روحش فاتحه...



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 8 اسفند 1394 12:22 بعد از ظهر



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر