تبلیغات
دل نوشته های من به هونیا...... - یه روز عادی که عالی شد.....

یه روز عادی که عالی شد.....

یکشنبه 9 تیر 1392 10:05 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
شنبه 8 تیر 92

ساعت 8 صبح

مامی: الی پاشو نون پختم ٬ اونم چه نونـــی.! پاشوووو ....

ــ مااااااامی !!! بذا پن دیقه بخوابــــــــم .......

مامی: بلن شو دخملم ....  بوی نون داغ تازه بخوره بهت حالت جا میاد... پاشووووو الیییی .....

ــ اووووم باشه....الان....هوووم

ساعت 8:55 صبح

وحشت زده بلن میشم و مثل مرغ سرکنده که خودشو به در ودیوار میکوبه از اتاق به سمت پذیرایی هجوم

می برم : مامـــــییییی زلزلــــه !!!

مامی: الی نترس.... همسایه است کامیون آورده٬ داره آجر خالی می کنه..... صدای خالی شدن آجره.....

من ٬ همچنان که یک دستم روی قلبمه که مثل دورتند یه بمب ساعتی  درحال کوبیدنه دوباره به سمت تخت

می رم ٬ نفس عمیقی میکشم و چشامو می بندم....

مامی:الــیییی پاشووو٬٬ بیا نون تازه بخووووور ٬٬ یخ کرد ....الیییی !! مگه نون داغ دوس نداری ٬٬پاشوو دیگه..!

این بار اما مامی پیروز میشه ...... پامیشم ٬ درحالی که صدای کوبیدن به دیوار از همسایه سمت راستی و

صدای کامیون و انواع واقسام ماشین های سنگین از همسایه سمت چپی میاد داد میزنم: خدااا دیووونه

شدم ..!!!اینا چرا اینقد نوفه* ایجاد میکنن؟؟؟

به سمت آشپزخونه میرم و همچنان که درحال شستن صورتم هستم ٬ مامی میاد ونون داغ تازه رو میگره جلوم

 ومیگه: الی! نون تازه پختم بیا بخووور....

من همچنان که شیر آب بازه و درحال اسراف!! میگم: الی به قبونت٬٬مامی!!!! خودت پختی!!!؟؟؟

مامی هیجان زده: آررررره ٬٬خووبه؟؟؟ توفر پختم..!!

ــ مامی محشره !!!! ولی مامی جونم خودت پختی مگه؟؟؟ پسر عزیزت نرفته باشه خریده باشه صبح زود٬

بعد به اسم خودت جا بزنی٬٬ اول صبحی یه کم اسباب خنده تون شم؟!

مامی: نه ...... خودم پختم الیی..... اصلا میارم پیشت دفعه بعد میپزم تا ببینی ٬ باورت شه.....

ــ مامی جدی خودت پختی؟ وااااای خدای من! شبیه فتیرای**  روستا شده!!!!

مامی درحالی که اعتماد به نفسش بالا رفته میگه:  الیی! انقد خوووب شده؟!

درحالی که چشمای مامان مثل آن شرلی موقعی که هیجان زده میشد٬ برق میزنه ومنتظر جوابه ٬

با شیطنت میگم: ولی مامی من هنو باورم نشده که خودت پخته باشی!!!

ریحانه که درحال تماشا کردن شبکه پویاست و میفهمه من از خواب بیدار شدم میاد و میگه: آجی !! مامی

اَ دٌردک*** پخته هااااا..... بخووور..

میگم: عسلم مامی واقعا اینو خودش پخت؟!

و باتکان دادن سر ریحانه متوجه میشم بـــــــــلـــه !!!!

سفره روباز میکنم و میبینم مامی همینطوری پیش بره میتونه یه کارخونه راه بندازه ٬٬٬ اووووم به به .....

ازنون تازه ای که خودش پخته بگیر تا سرشیر خوشمزه و مربای سیب .....

درحالی که از خوردن محصولات طبیعی مخصوصا نون خوشمزه لذت میبرم ٬ میگم : به به محصولات مامی!!!!

مامی خرسند لبخند ژکوندی میزنه و من غرق این شادمانی در صبح به این خوبیم....!!!

  درحالی که یکم از صبحونه رو خوردم یادم میفته که واااای ساعت ۱۲ ظهر و پروژه ناقص...و... نمره پایان ترم....

همینطور که این فکرا درحال قدم زدن توی سمت چپ مغزم هستند وقتی به سمت راست مغزم میرسن

 از خوردن دست میکشم و باسر میرم تو لپ تاپ....

همینطور که ویندوز عهد بوق ویستا درحال بالا اومدنه٬ مامی میگه: الیی محصولات مامی بد بود خورده

 نخورده رهاش کردی؟؟

وهمینطور که ویندوز بالا اومده و منتظر بالااومدن اتوکد2012 هستم نگاهی به مامی میندازم و میگم:

الی به قبونت٬مامی محشره٬ بیسته بیستی٬ ولی الان مجبورم کارکنم میدونی که....

اتوکد بالا میادو مشغول کارمیشم برای کدگذاری برش b-b پلان ساختمان مسکونی یه طبقه که پیلوتم

 داره .......




باقیشو با اجازه چون زیاد بود ریختمش تو ادامه مطلب.......تشریف ببرید ادامه مطلب...






ساعت ۱۱ صبح

وقتی چشمم به ساعت میفته سرم گیج میره٬ بلن میشم درحالی که تمام کارام تموم شده و پروژه ی

 اتوکدم آماده ی آماده ست....

درحال آماده شدن برای رفتن به دانشگاه داداش رو صدا میزنم٬ داداشی٬ قبونت شم! وُرد رو باز کن برام

یه روجلد خوشمل بزن تا من حاضر شم خودم وخت نمیکنم....

ساعت ۱۱/5 صبح

کیف به دست از خونه بیرون میزنم و میدونم عمرا نیم ساعته برسم دانشگاه پس زیر لب آیه الکرسی

 میخونم و میگم :خداجون این پروژه رو به دستان پرقدرت خودتت سپردم برسون به دست صاحبش٬ وشروع

 به دویدن میکنم از خونه تا پایانه تاکسی ها.!

ــ آقا آزادیه ؟؟          + اون طرفه خانوم ....

ـــ بله مرسی...

ساعت11/40

تاکسی درحال حرکت به سمت آزادی.....درحالی که تو ترافیک شدیدی گیر افتادیم......

 وضعیت من تو ترافیک : قیافه ی یه وری وسعی در گرفتن شماره سحر٬ای بابا این سحر معلوم نیس

کی گوشیشو جواب میده٬٬ وهمچنان مشترک مورد نظر پاسخگو نیس.... واین بار شماره گیری پونه ٬ با اولین زنگ : بله ......

ــ پونه جان استاد اومد میپرسی تا کی دانشگاهه بم خبر بدی؟؟   پونه: باشه امیدوارم یادم بمونه....

ساعت۱۲/۴۵

درحالی که روی پله برقی های مترو نزدیک دانشگاه در حال بالارفتن هستم ؛ ــ الو پونه چی شد پرسیدی استاد

تا کی هس؟   پونه: استاد نیومده هنو....     ـــ  راس میگی؟؟ آخ جووون...
 
ــ خداجون مرسی میگی  بهم توکل کن٬ همه چیو بسپر به من٬ حله هاااا ٬حالا میفهمم....

ای ول داری خدا.....

و به سمت چاپخونه دم دانشگاه حرکت میکنم و کارام یه دور چاپ که میکنه میفهمه اشتباه کرده

دوباره میزنه چاپ....شانسه هااااا.....

درحال نزدیک شدن به درب دانشگاهم که گوشیمو از کیف در میارم و میبینم ٬پونه اس داده استاد رسید

و یه میس کال هم داشته ٬٬ بدون توجه میندازم تو کیفو و از ذهنم میگذره : الان میرسم دانشگاه و ازش

می پرسم برا چی زنگ زده؟؟

اما عقلم اجازه نمیده شاید استاد رفته٬ بذا زنگ بزنم٬٬٬ گوشی را برمیدارم اماااا... احساسات پیروز

 میدان میشه ..... زنگ نمی زنم...

ساعت12/55 آتلیه شماره 9 ، ساختمان شماره 2 دانشکده

تمام بچه ها باهم: سلااااام... الان اومدی؟!!!! بدوووو بدو برووو استاد رف ٬٬برووو! بهش میرسی.....

ــ کجا برم کجا رف؟؟

بچه ها: رف بیرون دانشگاه دیگه٬٬ بدو بروووو....بدوو دیگه!!!!

با تمام توان حیاط دانشکده رو میدوم و به خیابون می رسم ٬ حالا از سمت راست برم یا چپ؟

یهو یاد حرف دوستم میفتم که میگفت: یه بار استادو تعقیبش کردم از این سمت میره٬ سوار تاکسی میشه.....

پس سمت چپو انتخاب میکنم و حرکت میکنم که استاد رو میبینم تو فاصله 200 متری ازمن قرار داره عمرا بهش

 برسم٬ با سرعت میدوم و به خیابان میرسم که میبینم استاد تاکسی گرفته ومطمئنا اگه سوار تاکسی بشه

دیگه بهش نمی رسم ٬ استاد در تاکسی رو باز میکنه... ومن  در حالی که از شدت دوی بی مانع و با مانعم قلبم

کوبش گرفته و اختیار نفس های پی در پی ام دست خودم نیس ٬ با ناباوری دست راستمو بالا میبرم و داد

 میزنم : اســــــــتـــاد!!!!!
 
و استاد خوشبختانه مرا میبیند و سر تکان میدهد که بیا......

آلبوم که کارهای چاپ شده ام بدون قرار گرفتن در آن٬ فله ای از تنور در آمده لایش قرار دارد را به استاد

می دهم و میگم: استاد فقط توش نذاشتم....

استاد درحالی که لبخند به لب دارد: اشکال نداره..... وسوار بر تاکسی شده می رود!!!

ومن خوشحال و با ناباوری یه نگاه به بالا میندازم : اوس کریم مخلصتم٬٬ توکلت علی الله و اینا دیگه...

خلاصه خدا مچکرم.... شکر ٬ خلاصه خدا لا حول و لا قوه الا بالله و این حرفا....

حالا بماند که برای چندین نفر توی دانشگاه این قضیه رو با آب و تاب تعریف کردم..... وهمونطور

که می دونید به جز دوستان٬ مامی هم پی گیر کارام بود و زنگید و پرسید: الییی کارتو به استادت تحویل

دادی٬ بالاخره رسیدی؟؟ من کلی دعات کردم...

وکلا میدونید که اصلن ماها با دعای مادرامون زنده ایم!.

بعد این حال و هوای روحانی که بهم دست داد٬ رسیدم خونه درحالی که پاهام لنگ میزد.

ساعت 21

بابایی و مامی و من و داداشی و عسلم رفتیم کجا؟؟ رستورانت...

پشت میز رستوران:

بابایی: چی میخوری الیی؟؟

ــ میشه ببینم اون لیست غذاهارو ؟؟؟

بعد ده دیقه روبه بابایی میگم: همون پیتزا....

خانومه که سرویس میده: پیتزا نداریم.....

بابایی یه نگاه عمیق  به من که  ینی ٬ به جز اون چی میخوای ؟؟

منم زیر لب به بابایی : پیتزا میخواستمااا... خب کباب کوبیده...

بابایی: خب خانوم یه مرغ٬ دوتا کوبیده ٬ یه جوجه...سالاد و دوغ و زیتون...

بعد دو دیقه

خانوم گارسون: آقا ببخشید کوبیده نداریم... چی بنویسم؟!

ــ میشه لیست غذاهاتونو ببینم....

خانومه گارسون: دوبارهه؟؟؟

ــ بله!!!!!!!!!!!!!

(البت من منظورم از لیست غذاها این بود ک کلا چی دارید تو رستوران؟ نه

 منوی رستوران ولی متوجه نشد..!)

منو رو با بی حوصلگی میدم به بابایی ینی هیچ چی اصلن...

بابایی: برگ می خوای؟؟

ــ آررره بد نیس...

بابایی: خب بگو چی میخوای؟؟

ــ همون گل...

خانواده من در حال خندیدن...

خانومه گارسون لبخند به لب چی میخواید؟!

ــ گل

بابایی: یه برگ دوتا جوجه یه مرغ

خانومه گارسون: باید ببینم برگ داریم؟!

ــ اووه خدای من اگه گل نبود برام سبزه بیاریدگره بزنم بلکه بخت واشه دست رو هرچی میذارم نیس که !...

وخانواده من درحال خندیدن و خانومه گارسون در حال حرص خوردن...

بعد ده دیقه خبری که نمیشه رو به خانواده میگم:  فک کنم برای حفظ آبرو هم که شده یا واسه من برگ درست

کردن یا از بیرون خریدن...!!!

وخانواده در حال خندیدن نگاهی به من میندازن...

ساعت 22

ــ اوووه خدای من با اینکه غذاهاشون کم بود ولی چه با کیفیت...!!!

بابایی: الیی جرات داری به خانوم گارسون بگو بزنه اوشین ببینیم...

ــ بابایی جراتشو ندارم ...یهو دیدی خفم کرد ٬٬ به خونم تشنه ست،ندیدیش مگه!!!

بابایی: خب ایرادی نداره فردا تکرارشو میبینیم....

ــ بابایی خودتم جراتشو نداری؟!!!

وهمه درحال نگاه کردن به بابایی ............

ساعت 22/30

ما و تنها ما در رستوران هستیم... غذا رو خوردیم٬ تموم شده درحالی که ریحانه طبق معمول انقد

آهسته خورده که هنو غذاش نصفم نشده ....

ــ عسلم! میذاری به سبک هواپیماهای جنگی غذاتو بدم؟؟؟

ریحانه: نه خودم میخوام بخورم....

ــ به سبک اتوبوس باب اسفنجی یا انگری بردزی؟؟؟

ریحانه با جیغ: نههههه.....

رستوران خالی و پژواک صدای ریحانه در فضا.....

ــ خیله خب بابا...

از رستوران که میزنیم بیرون چراغاش خاموش میشه....

ــ واای ینی انقد دیر اومده بودیم رستوران که فقط به خاطر ما باز بود......

مامی: الیی رستوران فقط به خاطر ما باز بود!!! نیگا کن .. چراغاش خاموش شد...

ساعت22/45

خونه مادربزرگ یا مامان بابایی.......

اوشین تموم شده و ما شروع به احوالپرسی.....!


*نوفه: صداهای ناخواسته ایجاد شده(یه نوع آلودگی صوتی)

**فتیر: نون محلی ...   

***ادُردَک: البته اگیردک درسته که ریحانه با زبان کودکانه میگه٬٬و یه نوع کیک محلی...



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 11:56 بعد از ظهر



ونسان
سه شنبه 18 تیر 1392 08:16 بعد از ظهر
دلم با این مطلب برای تمام روزهای تحویل که همیشه عالی بودند (و نه عادی) تنگ شد. حتی برای شب بیداری ها و شارت ها و...
همینطور هوس فتیر کردم!
پاسخ الهام داوری : :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.