تبلیغات
دل نوشته های من به هونیا......

سالی که نکوست از بهارش پیداست...

یکشنبه 23 اسفند 1394 10:52 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، فرزند صالح... ،
یه دوستی چند روز پیش بهم پیام داد که عزیز دلم سال جدیدی که پیش روست سال توئه...
گفتم: چطور؟
گفت: سال ۹۵ سال میمونه و توهم سال میمون به دنیا اومدی، سالت رو بهت تبریک میگم.

یه نگاه به تقویم سال ۹۵ انداختم و دیدم لحظه تحویل سال ساعت ۸ و ۸ دقیقه و ۸ ثانیه است و این یعنی سال جدید دقیقا سالی است به وقت امام رضا...
یه حس خوبی بهم دست داد از اون حس ها که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.!
وهمچنین حس هیجان٬ هیجان سال جدید، به نظرم سال ۹۵ سال میمون ومبارکیه و... بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم و این حرفا...
سال ۹۵ سال خودت باشه و یه سال امام رضایی و تو از هیجان سال بعد همش منتظرش باشی و روز شماری کنی مخصوصا که سال ۹۵ ایام اعتکافش از اول اردیبهشت شروع میشه و مثل سالهای پیش نیست که امتحان دانشگاه و یا کلاس داشتن مزاحم رفتنم به اعتکاف شود و واقعا سالی که نکوست از بهارش پیداست...


سعدیه شیراز بهار93

پی نوشت ۱:
ای گل که به گلدانی
ور جمله ی گلهای بهارانی
دانم که تو هم از غربت خود در قفسی نالانی
دلتشنه ترین عاشق بارانی
در داخل زندانی
وقتی که بهار آید
با سایه ی نور سبز یار آید
در بستر آزادی گلستان احساست
گل واژه ای از عشق به بار آید
دل با تو کنار آید

هونیاجان سالهای قبل عاشق فصل پاییز بودم وهنوز هم هستم، فصلی که در آن پا به دنیا گذاشتم و فکر می کردم از پاییز قشنگ تر اصلا فصلی وجود ندارد٬ پادشاه فصل هایم پاییز بود. اما امسال دیدم نسبت به فصل بهار عوض شد، به نظرم اومد که بهار هم فصل خوبی می تونه باشه، به قول معروف که((پاییز بهاری است که عاشق شده است.!))

پی نوشت۲: شاید هارا دور بریزیم
                  کاش این بهار بیاید، کاش..
فرمول۱: انتظار فرج از نیمه خرداد کشم.

پی نوشت۳: هونیا جان!یه روز برای یه شیش ماهه گریه کردم که رزق اشک فاطمیه بگیرم، امروز برای فاطمه گریه می کنم که رزق اشک محرم بگیرم...
فرمول ۲:کشتی ام پهلو گرفته کنار خاک بقیع... فاطمه جان! نمی یابمت بانو...مگر می شود این ایام کتاب کشتی پهلو گرفته سید مهدی شجاعی را نخواند!؟

فرمول۳: انا اعطیناک الکوثر....






دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: یکشنبه 23 اسفند 1394 01:12 بعد از ظهر

معماری قرآنی، سرآغاز کارم در کانون خبرنگاران ایکنا، نبا...

چهارشنبه 12 اسفند 1394 12:29 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، زگهواره تاگور... ، فرزند صالح... ،

افق تازه ای خواهم گشود...

قرآن به گفته خود: (تبیاناً لِكُلِّ شیء) است...
همیشه دوست داشتم معماری جامعه ام به سمت معماری قرآنی سوق داده بشه...
آنقدر معماری معاصرمون به سمت غرب پیش رفته که تمامی آیین ها و سنت هامون را فراموش کردیم...
سنت هایی که هرکدام برای خودش یک معنای ویژه ای داشته و ما امروزه فکر می کنیم این سنت ها از سر خرافات بوده ولی وقتی عمیق تر به این موضوع می نگریم و جستجو می کنیم می بینیم معماری سنتی ایران درست براساس اسلام بوده و هر عنصر در معماری سنتی ایران یک حکمت ویژه ای داشته و دقیق تر که با قرآن بررسی می شود، می بینیم این عناصر در قرآن هم به آنها اشاره شده است.

به امید روزی که سبک معماری معاصر ایران به سبک قرآنی خود برگردد، درست همان سبکی که وقتی به مسجد قدیمی یا خانه قدیمی با سبک معماری اسلامی برخورد می کنیم حس آرامش، اعتماد و زیبایی به ما دست می دهد.

اولین مطلبم در لینک زیر: نقش سایه در معماری قرآنی/ سایه نعمتی که درقرآن به آن اشاره شده است

http://www.iqna.ir/fa/news/3477594

دومین مطلب در لینک زیر: غارها نخستین سکونتگاههای بشری/پناهگاههای کوهی نعمت طبیعی مورد اشاره درقرآن

http://www.iqna.ir/fa/news/3478130

سومین مطلب درلینک زیر: جایگاه محل عبادت درمعماری اسلامی/خانه مومن محل عبادت اوست

http://www.iqna.ir/fa/news/3480040





دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: دوشنبه 17 اسفند 1394 06:57 بعد از ظهر

آنکس که برایم نگران بود مادر بود...

شنبه 8 اسفند 1394 11:27 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، فرزند صالح... ،
آسوده باش ای پرستوی مهاجر
آرام بخواب
آرام که باشی
آسمان به احترام سکوتت٬قطره قطره مرواریدهایش را تقدیم زمین می کند
زمین امروز از نبود شمیم نفس هایت سرگیجه گرفت
زمان امروزاز نیستی حضورت از نفس افتاد
این روزها گذر زمان کمتر ازقبل حس می شود
انگار عقربه های ساعت تنبل شده اند
خانه امروز از آمدنت که ناامید شد٬سیاهپوش گشت
زمین٬ زمان٬ آسمان همه تحمل کردندو می کنند آیا فرزندانت هم می توانند؟ الله اعلم!
خداصبر آفرید و به انسان آموخت... صبر بر مصیبت!
گفتنش برای من آسان و عمل کردنش برای داغدیده  چه دشوار!!
چه کنم٬ چه بگویم؟
نمی دانم
اما کارمن این روزها جز دعا برایت چه می تواند باشد ای دوست؟!
خداکند که بتوانی... خدا کند که صبر بر تو نازل شود...
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/383/1146123/01.jpg
 
هونیا جان! خبرش را که شنیدم بند بند وجودم از هم گسیخت! آن شب تا صبح خاطراتش در ذهنم رژه می رفت! شوخی های مادرانه اش٬ حرف های بی ریایش٬ چقدر سر بیماریش رنج کشید......عجیب دلتنگ شدم٬ دلتنگ شوخی هایش که باعث خنده های زیرزیرکیمان بود!
وقتی 6 اسفند سر مزارش رفتم عجیب دلم هوای آهنگ صدایش راکرد اما جلوی دخترانش به رویم نیاوردم!وقتی دوست نازنینم با چشم هایی که درونش اشک حلقه زده بودو بغضی که فرو خورده بود گفت: دقیقا چه زمانی دوباره می توانم مادرم را ببینم؟ عجیب حالم دگرگون شد!
دیدار به قیامت خاله زهره٬٬٬ دلم برایت تنگ شده ٬ تو عجیب فرشته خو بودی ! کودک درونت زنده بود! آسمانی بودی و به وطن اصلیت پر گشودی! مرگ حقت بود چرا که زمین بال و پرت را چیده بود... سفرت بخیر...
پرواز که میکنی به یاد ما هم باش.
شادی روحش فاتحه...



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 8 اسفند 1394 12:22 بعد از ظهر

بیا که تنها با تو سیراب می شویم...

پنجشنبه 17 دی 1394 01:35 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
آب دستت است زمین گذار و بیا ...
بیا که اینجا کسی چشمانش از انتظار شبیه چشمان یعقوب گشته است...
بیا که اینجا دخترکان هم سنم خمیده شده اند در اوج جوانی...
بیا که این بار خاک سردی نیاورد ...بل  آتش به بار آورده...
بیا که تا چشم کار میکند سایه های شوم شیطان صفتان بر سر فرزندان مظلوم سنگینی میکند...
بیا که این بار نوبت ماست که تحریم کنیم جهان شیطان صفتان را...
بیا که آخرش حق به حق دار خواهد رسید...
بیا که ظلم در کنیم ... حق بکاریم... عدالت دروکنیم...
بیا که جهان با تو بودنم آرزوست...

آب دستت است زمین گذار و بیا که تشنه ی وجودت هستیم ...




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 01:49 بعد از ظهر

رزق معنوی امروزم

جمعه 8 آبان 1394 07:12 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، فرزند صالح... ،

تجربه ، تجربه را می ستایم تجربه هایی که انسان را به تفکر وا می دارد ؛ بس عظیم است این واژه تجربه ...

خدارا هزارن بار شاکرم که تقدیرهایی روزیم میکند که من را به تفکر وادارمی کند.

چقدردوست دارم کلمه ی رزق را و گاهی به شدت حس میکنم رزق هایی که خداوند نصیبم می کند یکی از همین رزق ها ، رزق تجربه است .

تجربه ای که همین امروز به سبب اتفاقاتی که برایم رقم خورد کسب کردم تجربه ای بود بس عظیم که هنوز که هنوز است من تفکر می کنم و به عمق این جمله نمی توانم برسم و چه جمله ی درخور و شایسته ای بود برایم ، البته به سبب اتفاقی که برایم افتاد معنای اصلی این جمله را کمی درک کردم ...

به گفتن جمله کفایت می کنم:خدایا از نسل ما دشمن آل علی (ع) قرار نده...

*تنها یک انتخاب اشتباه و تنها یک بی مبالاتی ما ممکن است برای خاندانی به این پاکی دشمن به وجود بیاورد و چه تجربه ی عجیبی و چه تجربه ی عظیمی...

هونیا جان! شکر میکنم خدایی را که امروز، رزقم را درک کردن تنها یک بعد از این دعا قرار داد...

 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: جمعه 8 آبان 1394 07:20 بعد از ظهر

یقین داشته باش شروع شیرین تر ازپایان است....

پنجشنبه 26 شهریور 1394 09:59 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: زگهواره تاگور... ،
فارغ التحصیلی آنچنان که میگویند مزه ی شیرینی برایم نداشت ، فارغ التحصیلی شروع آگاهی این است که آدم از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشه ،پیر میشه...
درست چهار سال پیش در چنین موقعی برای قبولی در رشته مورد علاقه م جشنی گرفتم درخور، و نمیدانستم چهار سال بعد درست همین موقع جای جشن ، اشک فراغت از تحصیل میریزم ؛ همیشه فکر میکردم که فارغ التحصیلی شیرین ترین لحظه ی زندگی است حتی از قبولی در دانشگاه هم شیرین تر ،ولی حال اعتراف میکنم که شیرین ترین لحظات زندگیم موقعی است که چیزی شروع  میشود و نه تمام...
همواره شروع برایم دلنشین تر از پایان است ، مثل شروع دبستان و کلاس اول ،شیرین ترین لحظه ی زندگیم.
برای پایان نامه روز و شب بیدار موندم ،شب بیداری ،استرس، خستگی ،کلافگی کشیدم چون فکر میکردم ته تمام خواسته هایم فارغ التحصیلی است آنچنان که گویی فارغ التحصیل نشدنم پایان زندگی وخواسته هایم است ، اما به محض اینکه پایان نامه آماده شد و  دفاع کردم ،همین که نمره ها اعلام شد و شیرینی فراغت از تحصیل خورده شد ، هنوز مزه شیرین شیرینی زیرزبانم بود که کامم تلخ شد ... فهمیدم که آخر فارغ التحصیلی لبخند نیست و اشک است که ازچشمانم جاری شد ...






دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 شهریور 1394 10:42 قبل از ظهر

مدح واژه ای به نام غم

شنبه 11 بهمن 1393 01:59 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
همیشه دوست داشتم درباب غم یه مدحی بنویسم اما فرصت نمیشد ؛ گاهی غم خوبه! درواقع غم مثل نمک توهرغذاست که وقتی کم باشه بی مزه میشه وزیادیشم شور میشه هردوشم مضره ، اما به اندازه ش طعم خوبی به غذا میده درست مثل غم برای زندگی هرفرد.
من آدم غمگینی نیستم. اما همیشه غمو دوست داشتم ! دلیلشم اینه که آدم توی غم به یه اوجی از زندگی میرسه که به نظرم تو لحظه های دیگه بهش نمیرسه ومعمولا هم اون لحظه های غمی که آدمو به اوج زندگی می رسونه کمه ؛ (البته تو پرانتز بگم که منظورم از غم اصلا و ابدا حالتهای افسردگی نیست ).
شادی وغم هردوشون خوبن ، شادی برای تخلیه هیجانات و غم برای تخلیه افسوس ها.
غمای من معمولا با حالت ناراحتی شروع میشه و بعد منو به یه فکر عمیق میرسونه که واقعا قابل توصیف نیست واشک....
به قول شاعر: ((بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد))
* غم را نه برای غم که برای تمام حالتهای ظریف غموارش دوست دارم.!


ترانه احسان خواجه امیری

باز دوباره فکر تو / باز ادامه ی غمت
این درد یه عمره با منه / ای کاش ندیده بودمت

عاشق باشی همینه حالت ، قلبت آروم یک عذابه ، حالت هم خوبه هم خرابه ، وای
یک لحظه حس گریه داری ، یک لحظه راحته خیالت ، عاشق باشی همینه حالت ، وای

عاشق باشی دلت همیشه غرق یک آشوبه که / برای قلبت حسش انقدر خوبه که ازش نمی شه بگذری
عاشق باشی عذاب عشقت هم به جونت می خری / بره بمونه پای این یک باوری ازش نمی گذری

روزبه بمانی



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 2 خرداد 1394 11:24 بعد از ظهر

به درد من دچار نمیشوی تا بفهمی...

سه شنبه 24 تیر 1393 11:34 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
تصمیم دارم سوار ماشین زمان شم و برگردم به 21 سال و  9 ماه و 15 روز پیش ، همون موقعی که برای اولین بار پا به دنیا گذاشتم .! با چه ابهتی به دنیا اومدم یکی یه دونه ، عزیز درودونه ای بودم برای خودم ، هم بعنوان فرزند برای پدرومادرم وهم بعنوان نوه برای ماماجی، باباجی ، خاله ها ، دایی ها ، عموها و...
یکی یه دونه عزیز درودونه بودم اونم چندین سال و موندم هرچقدم که بعدش بچه به دنیا اومد چه بعنوان خواهر وبرادر برای من و چه بعنوان نوه واسه باقی فامیل ، اما من دردونه موندم ، اونم به خاطر ارشد و نوه اول بودنم ، بچه ی اول، نوه ی اول و تازه اختلاف سنی کم با خاله ها ،دایی ها ، عموهاو...  خب مزیتی واسه خودش هرچقدم این مزیت دشوار باشه و زیر ذره بین باشی و الگو ، اما مزه وطعم شیرینی داره این ارشد و اول بودن و الان چقد همه چشم به انتظار موندن تا این نوه اول ازدواج کنه وسروسامون بگیره و شاید نتیجه اول و ارشد و رونمایی کنه.! و خب به احتمال زیاد باز بچه من میشه فرزند ارشد، نوه ارشد، نتیجه ارشد و... خب واسه خودش کلی ابهت داره هنو به دنیا نیومده... اما زهی خیال باطل!!!!  هیچکس به این فکر نمیکنه که آدمای حساس و زودرنجی مثل من هیچ وقت نمیتونن نیمه گمشده ی خودشونو پیدا کنن و تا آخر عمرشون مجرد میمونن ، و به این فکر نمیکنن که اون فرزند پر ابهت به دنیا نیومده هیچ وقت به دنیا پا نمیذاره تا درودونه ای بشه و همه قربن دست و پای بلوریش برن!! و هر روز من غرق خاطرات پر رنگ گذشته ام  ، ومن با همه ی ابهتم برای همه اقوام نوستالژیکم!!! و من هنوز همون الی کوچولوی قلنبه سلمبه حرف زن دیروزم که به شدت اجتماعی بود و ته یک کوچه بن بست زندگی میکرد ، هنوز همون الی کوچولوی دوست داشتنی که به خاله زهراش ، ییا میگفت و دلش واسش غنج میرفت ، هنوز همون الی کوچولوییم که محرما لباس مشکی میپوشیدو باعموش راه میفتاد تو دسته ، هنوز همونم ولی با تفاوتایی که دیگه قلنبه سلمبه حرف زدنم رو فراموش کرده ام و آنقدر معتکف شده ام که اجتماع را هضم نمیکنم و آنقدر نخندیده ام که همه فکر میکنند دندان های افتاده ی هفت سالگی ام هنوز درنیامده ، و من دیگر ته کوچه بن بست و اجتماعی نیستم  در عوض در خیابانی کوچکم و معکتف ، و من تنها نامم ویادم الی کوچولوی سابق است نه خودم ... و من چقدر بزرگ شده ام !! و چقدر حساس و زودرنج ، و چه قدر عمیق شده ام در خودم ودر جهان، و چه زیباست زندگی..! و چه زیباست....






دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 تیر 1393 12:33 قبل از ظهر

چهره های آشنا...

یکشنبه 1 تیر 1393 11:31 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
چهره ی بعضی انسان ها* در ذهنم زیبا جای گرفته است ، آنقدر که حتی یاد آوری اش مرا به شگفت واداشته و به یاد خدا می اندازد ، چهره هایی که به شدت آشنا به نطر می رسند و آنقدر معصومند که گاهی فکر میکنم پیامبری دیگر مبعوث شده است تا جهانی دیگر بنماید وما هم پیروانش گردیم و چندین سال بعد ناممان برای نسل آینده پرقدرت به نظر برسد ... پیامبران اطرافم اندکند اما یاد آوری چهره ی آنها و نامشان در ذهنم آنقدر مرا به یاد خدا می اندازند که خدا را به خاطر آفرینشش ستایش می کنم..

*انسان هایی که  به آدم حس آرامش میدهند، دوستشان دارم ...(نامی نمیبرم ، گم نامی زیباتر است گاهی)





دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: دوشنبه 2 تیر 1393 12:14 قبل از ظهر

گم شدن در خود...!

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 09:16 قبل از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ،
خود را گم کرده ام ، خودرا میان زمین و آسمان خدا گم کرده ام ، میان بازی های کودکان شهرم ، میان دوچرخه سواری دو دختر نوجوان پرشور ،میان آسمان بارانی وهوای دونفره و زوج های یکی در میان نیمکت های پارک خیابان نسترن،میان بوق های ممتد پشت چراغ قرمز،میان صدای سازهای ناکوک پسرجوان پل عابر و پیرمرد نابینای مترو، میان مانتوهای تابستانی گل گلی و رنگارنگ هفت تیر ، میان صنایع دستی ظریف ویلا، میان لاله های خوش رنگ پارک تازه ساخت ده ونک، میان بوی کاغذ نوی کتاب های تورق نشده شهر کتاب،میان بوی خوش نسکافه های کافه قنادی انقلاب،میان دکورهای خلاقانه نشر افق،میان تـءاتر های همیشه بر صحنه تـءاتر شهر،میان موهای 12 رنگه دختران شهر،میان آرایش های غلیظ و ساپورتای تنگ، میان یکی شدن تیپ های رسمی وغیر رسمی، میان آلودگی هوا مزاحم همیشگی تهران، میان تمام زرق وبرق دنیا خود را گم کرده ام یا گم شده ام ،شاید کسی را گم کرده ام وشاید هم کسی مرا گم کرده است،صورت مسأله را نمی دانم ،تنها میدانم دلم برای کسی تنگ شده است ، شاید هم شور کسی را می زند و شاید از کسی دلگیرم  ، آنقدر همه چیز پیچیده شده که نمی توانم تفاوت این سه را تشخیص دهم ...
نمی دانم خودخواه شده ام یا خودلاست*!! تنها می دانم این بیماری که نه، دردی که دچارش گشته ام طعم شیرینی دارد که آخرش تلخ است و مزه تلخی تا مدتها در دهان میماند...
درد خودلاست نجات دهنده است و گاهی می تواند کشنده هم باشد و آن ،زمانی است نتوانی این درد را تشخیص دهی وبا آن مبارزه کنی ، تشخیص این درد به دکتر و آزمایش های مدرن وپیشرفته امروزی احتیاجی نداره چون هرکسی دچار این درد مزمن ونادر نمیشه...!
وقتی خود را گم میکنی و دچار درد خودلاست میشی که وقتی تنهایی ، وسیع که میشی فکر میکنی آنقدر فکر که غرق افکار میشی نه فکرای مزخرفی مثل پورشه فلان استاد و پنت هوس فلان مدیر یا فکرای از اون مزخرف تری مثل تورم کلیشه ای کشور و یارانه های بی کلاس دولت و... عمیق فکر میکنی نه سطحی مثل این فکرهای مزخرف گفته شده ، وسیع و عمیق میشی دید پیدا می کنی ، صاحب نظر میشی ، دیگر حرف های صد من یه غاز نمی زنی ، دیگه حتی حرف هم نمی زنی ،لال میشی فقط نظاره میکنی ، نگاهت عکس می شه ، سکوتت حرف میشه،گوشت ضبط، سیستم مغزت فعال می شود ، ضربان قلبت موسیقی و راه رفتنت رقص طبیعت می شود طبیعت دوست میشی، ساده میشی،جالب ها را جالب تر ، زیبا ها را زیباتر میبینی ، زشت ها را نمی بینی ...
سالها، ماه ها دنبال گم شده ات در دنیا می گردی گم شده ای که نمیشناسیش... و نمی دانی خودتی یا یه نفر دیگه، اما نه گذر زمان تاریخی ، نه تغییر مکان جغرافیایی و نه هیچ چیز دیگری وسیله ای برای پیدا کردن گمشده ات نمی شود..

* خودلاست : لاست به انگلیسی گم شدن، گم شدن در خود



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 17 خرداد 1393 09:28 قبل از ظهر

"چ " فیلمی که مضمون دو گانه اش باورپذیر است.....

یکشنبه 24 فروردین 1393 06:51 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
به دور از هرگونه انتقادهای تند و افراطی چه موافق و مخالف این فیلم ، محتوای فیلم و برخی شخصیت هایش  برایم قابل باور بود...
در ابتدا باید این نکته را تاکید کنم که شخصیت شهید دکتر چمران را درفیلم نتوانستم هضم کنم و دلیلش را هنوز نمیدانم ، شاید به خاطر منفعل بودن این شخصیت در فیلم بود درهر حال احساس میکنم که کارگردان قصد نشان دادن شخصیت صلح جوی دکتر چمران را داشته که به درستی ارایه نشده ... زیرا که صلح جو بودن با خنثی و منفعل بودن و همین طور مردد بودن در تضاد است.... وبه نظرم با اینکه فیلم مربوط به شهید چمران بوده است آن چنان که باید به این شخصیت پرداخته نشده... وبه قول فارس که :((شخصیت چمرانش حداقلی است.))
اما از آن طرف شخصیت شهید وصالی برایم به شدت قابل باور است کسی که برای رسیدن به خواسته اش تا پای مرگ هم تلاش می کند و همواره با منطق خاص خودش پیش می رود ، نقشی که با بازی بابک حمیدیان قابل باورتر شده است .....و شخصیت حداکثری شهید وصالی که  از شاگردان مکتب شهید چمران است و این حداقلی شخصیت شهید چمران را درفیلم تا حدی جبران کرده است...
و تنها اگر صحنه ای از فیلم را بخواهم ستایش کنم صحنه ی سقوط بالگرد حامل زخمی ها می باشد که به زیبایی عواطف و احساسات انسان را دربر می گیرد ، صحنه ای که نشان دهنده ی ترس ، امید ، یاس ، نجات ، غم  و از همه مهم تر قساوت دشمن را زیباتر به تصویر می کشد.
و انتهای فیلم هم برایم تقریبا غیر باور است که چگونه با این همه پافشاری دشمن به ادامه ی جنگ ، به یکباره با پیامی عقب نشینی می کنند که از نظرم انتهای فیلم باید بیشتر پرداخته میشد و به یکباره از اوج ، سقوط نمی کرد و ریتمی کاملا آرام را طی و کم کم فرود می آمد که این اتفاق نیفتاد...







دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: جمعه 26 اردیبهشت 1393 12:35 قبل از ظهر

زیستنی که دشوار شود تنهاسلاحش گریه است وامید.....

پنجشنبه 1 اسفند 1392 09:48 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ،
گاهی دنبال واژه ای هستی که حالتو توصیف کنی!
هزاران واژه از ذهن می گذرونی آخرش پیدا نمی کنی.! 
ترجیح میدی بگی : ((من یه آدم افسرده ای هستم)).
وبا هزار دلیل،اثبات  و برهان خلف آوردن ثابت میکنی که دچار یه نوع افسردگی حادی شدی که هیچ وقت روبه بهبودی نمی ره...!

چندین سال احساس افسردگی می کنی تا زندگی بهت ثابت می کنه که واژه ای به اسم افسردگی اصلا توی دنیا وجود نداره و
متوجه می شی افسردگی آسون ترین و میانبرترین کلمه ای که آدما بعد از دست نیافتن به همون واژه ی اصلی که بتونن باهاش
 حالشونو توصیف کنن ، ترجیحش میدن..

اما این حال پریشان افسردگی نیست.!
تنها زیستنی است که دشوار گشته است....
                        و این زیستن چنان دشوار شده است که  این بدحالی رو به فزونی ست.....و تنها سلاح گریه شده است و امید...

ای خدای بزرگ!
رحم کن برکسی که سرمایه اش امید است
وسلاحش گریه...
                        




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: جمعه 26 اردیبهشت 1393 12:34 قبل از ظهر

بالا می آورم غربتم را در این شهر پراز آشنا....

پنجشنبه 3 بهمن 1392 05:05 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ،
غربتم شهره ی شهر شده است
غربت عجیب طعم گسی دارد
مثل خرمالوهای نرسیده درخت همسایه
                                                           وهمچون مغازه های فروش مرغ وماهی
                                                                                                                      بوی زهم می دهد

بالا می آورم غربتم را در این شهر پراز آشنا....!!!




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 12:09 بعد از ظهر

وجود نازکت آزرده گزند مباد.!

شنبه 28 دی 1392 06:52 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
چقد خوبه وقتی حافظ و باز کنی به نیت فالی و بعد این شعر زیبا برات نمایان شه..!!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد


سلامت همه آفاق،در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد


شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد!


الهی آمین برای همه.!!!!!!!!

** ممنونم ازت جناب حافظ شیرازی ، تو نبودی ما الان چی کار می کردیم بی فال....!




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 28 دی 1392 07:00 بعد از ظهر

اقامتگاهم مسافرخانه ایست حوالی ایستگاه دنیا....

شنبه 16 آذر 1392 08:32 بعد از ظهر

نویسنده : الهام داوری
ارسال شده در: آمدنم بهر چه بود؟ ، فرزند صالح... ،
میگویند 21 سال و 2 ماه و 7 روز پیش تصمیم به سفر گرفته ام .!
میگویند بدون هیچ چمدان و بند و بساطی عزم سفر کرده ام ... نمیدانم بدون چمدان سفر کردن در آن زمان کار عاقلانه ای بوده است یا نه ؟!
هرچه فکر میکنم آن روزها را به یاد نمی آورم ، فکر میکنم و باز فکر، شاید سفرم با تصادفی همراه بوده است و من حافظه ام را از دست داده و دچارفراموشی شده ام زیرا که یقین دارم مدت اقامتم را در این دنیا مشخص کرده بودم اما به یاد نمی آورم!
در انتخاب مسافرخانه و هم اتاقی هایم چه انتخاب عاقلانه ای کرده بودم ؛مخصوصا هم اتاقی هایی که در این دنیا مرسوم است به آن ها پدر و مادر و برادر و خواهر میگویند.!
 میگویند استعداد یادگیری زبانم بالا بوده است ودر عرض 2 سال به زبان این دنیا مسلط شده ام!
میگویند 40 روز طول کشید تا به این سفر عادت کنم ، به آب وهوا به تغییر ساعت ، زمان ، مکان و....
.................................................................................................................................................................................
هونیای من!چرا همه ما فراموش کرده ایم که مسافر سرزمین عجیب وغریبی به اسم دنیا هستیم ، خانه مان مسافرخانه مان است ، خانواده مان هم اتاقی هایمان، مردم هم، هم سفرهایمان هستند... چرا فراموش کرده ایم همه به یک شکل و با یک وسیله به این دنیا مهاجرت نموده ایم وروزی هم به وطن اصلی مان باز می گردیم..؟





دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: جمعه 26 اردیبهشت 1393 12:24 قبل از ظهر



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3